تبليغاتX
عاشقانه ای برای .... ؟

عاشقانه ای برای .... ؟

عشق !؟

نقاشی

معلم نقاشی عشق را به بچه ها نشان داد.

 یکی از بچه ها پرسید :" کی را کشیده ای؟"

 

دخترک گقت:" این مادر بزرگم است.دارد برایم جوراب می بافد."

 

معلم گفت:"خیلی جالب است که برای نقاشیت اسم هم انتخاب کرده ای.این نقاشی را کامل کن

 

می خواهم در مسابقات مدرسه شرکتش دهم."

 

نقاشی عشق در مسابقات مدرسه اول شد .در مسابقات نهایی کشور هم اول شد.

 

دخترک جوراب عشق را می پوشید و عشق را  با خود به همه جا می برد و به همه هدیه می داد. همه

 

 همسایه ها، همه دوست ها و حتی غریبه ها. جوراب عشق بزرگ نشد ولی دخترک رشد کرد. جوراب را

 

 به دیواره کمد آویزان کرد . هر بار که در کمد را باز می کرد با دیدن ان لبخندی بر لب می آورد.

دخترک همچنان عشق ورزید و عشق هایش را در نقاشی هایش

ریخت.


دخترک نقاش شد! نقاشی های عشق خریداران فراوانی داشت.

امضای دخترک در پایین نقاشی ها مثل دو میل بافتنی بود که چیزی را

می بافتند و همچنان به بافتن ادامه می دادند . دخترک با این نقاشی

ها زندگی کرد. بعد ها ازدواج کرد. جوراب عشق را که نمی خواست گذر

 زمان بر آن اثر بگذارد همچنان در یواره کمد و در صندوقچه دل به تماشا

گذارد. عشق را در خانه اش ریخت ، عشق را به فرزندانش بخشید.

عشق را با تمام وجود چشاند و چشید!!!....... 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/11/20ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

چون ؟

چون سایه های بی امان، بازیچه ی دست زمان 


در این دنیا ماندن چنان ، افسرده و حیران ، سرگشته و نالان


چون آدمک زنجیر ، بر دست و پایم ، از پنجه ی تقدیر، من کی رهایم


ای که تو دادی جانم ، گو به من تا کی بمانم ، آدمی چون آدمک ،مخلوقی سرگردان ...


چون آدمک زنجیر ، بر دست و پایم ، از پنجه ی تقدیر، من کی رهایم ....


ای که تو دادی جانم ، گو به من تا کی بمانم ، آدمی چون آدمک ،مخلوقی سرگردان ...

 

 

اشكيم و حلقه در چشم كس آشناي ما نيست


در اين وطن چه مانيم ديگر كه جاي ما نيست


 چون كاروان سايه رفتيم ازين بيابان


زان رو درين گذرگاه نقشي ز پاي ما نيست


آيينه شكسته بي روشني نماند


 گر دل شكست ما را نقص صفاي ما نيست


با آن كه همچو مجنون گشتيم شهر در شهر


غير از غمت درين شهر كس آشناي ما نيست


عمري خدا تو را خواست اي گل نصيب دشمن


عمري خداي او بود يك شب خداي ما نيست


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/11/20ساعت 7:24 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

مرگ

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد 

 

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم 

 

چه خواهد ساخت

 

ولی بسیار مشتاقم 

 

که از خاک گلویم سوتکی سازد 

 

گلویم سوتکی باشد 

 

به دست کودکی گستاخ و بازیگوش 

 

و او 

 

یک ریز و پی در پی 

 

دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد 

 

و خواب خفتگان خفه را آشفته تر سازد 

 

بدین سان بشکند در من 

 

سکوت مرگبارم را ..... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/11/20ساعت 6:58 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

زندگی .....

انسان دو روز مانده بود به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است تقويمش پر شده بود و تنها

 

 دو روز خط نخورده باقي مانده بود پريشان شد . آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا

 

 بگيرد داد زد و بد و بيراه گفت خدا سکوت کرد ، آسمان و زمين را بهم ريخت خدا سکوت کرد ، جيغ زد و

 

 جارو جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد، به پرو پاي فرشته و آسمان پيچيد خدا سکوت کرد ، کفر گفت و

 

 سجاده دور انداخت خدا سکوت کرد ، دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد خدا سکوتش را شکست و

 

 گفت: عزيزم يک روز ديگر هم رفت تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي تنها يک روز ديگر

 

 باقي است بيا و لا اقل اين يک روز را زندگي کن . لا به لاي هق هقش گفت اما يک روز... با يک روز چه

 

 کار ميتوان کرد .

 

 

خدا گفت: آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند گويي که هزار سال زيسته است و آن که امروزش

 

 را در نمي يابد هزار سال هم به کارش نمي آيد

 

و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستا نش ريخت و گفت:حالا برو و زندگي کن .

 

 دست بر پوست درخت کشيد ، روي چمن خوابيد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد ، به آنهايي که نمي

 

 شناختندش سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد . او در همان يک روز آشتي کرد

 

 و خنديد لذت برد و سر شار شد و بخشيد و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد .او همان يک روز زندگي

 

 کرد . اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند  امروز او در گذشت . "" کسي که هزار سال زيسته بود ""

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/11/20ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

مزد

شبی پسر کوچکمان نزد مادرش که در آشپزخانه در حال پختن شام بود رفت ویک برگ کاغذ را به او داد.همسرم دست هایش را با حوله ای تمیز کرد و نوشته ها را با صدای بلند خواند

صورت حساب:

کوتاه کردن چمن باغچه                         ۵ دلار 

مرتب کردن اتاق خوابم                          ۱ دلار

مراقبت از برادر کوچکم                           ۳ دلار

بیرون بردن سطل زباله                           ۲ دلار

نمره ریاضی خوب که امروز گرفتم              ۶ دلار

----------------------------------------------------------

جمع بدهی شما به من                          ۱۷ دلار

همسرم را دیدم که به چشمان منتظر پسرمان نگاهی کرد سپس قلم را برداشت وپشت برگه صورت حساب این عبارات را نوشت:

بابت سختی ۹ ماه بارداریکه در وجودم رشد کردی             هیچ

بابت تمام شبهایی که بر بالینت نشستم وبرایت دعا کردم   هیچ

بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم                 هیچ

بابت غدا نظافت و اسباب بازیهای تو                               هیچ

و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به توهیچ است

پسرمان گریه کنان قلم را برداشت و زیر صورت حساب نوشت:قبلا به طور کامل پرداخت شده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/11/20ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

عشق

به کودکی گفتند:عشق چیست؟ گفت: بازی

 

به نوجوانی گفتند: عشق چیست؟ گفت: رفیق بازی

 

به جوانی گفتند: عشق چیست؟ گفت: پول و ثروت

 

به پیرمردی گفتند: عشق چیست؟ گفت: عمر 

 

به عاشقی گفتند: عشق چیست؟ چیزی نگفت. اهی کشید و سخت گریست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/11/20ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

بی خانمان

از کنارم می گذرند

 

هیچ کس وجودم را نمی بیند

 

شاید مرده باشم

 

می خواهم گدایی کنم

 

همانند دختری بی خانمان

 

نیاز مندم، به اندکی غذا و گوشه ای برای خواب

 

لحظه ای به من پناه می دهید؟

 

سالهاست به هر رهگذری تن می سپارم

 

می آیند و می روند

 

شاید فقط برای یک شب ، دوستم دارند

 

می آیند و می روند و هیچ گاه

 

در خاطرشان نمی آید

 

که آن دختر بی خانمان

 

هرزگی نمی کرد

تنها لحظه ای زندگی گدایی می کرد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/11/19ساعت 4:38 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

دعا

دعا کردم که بمانی

دعا کردم که بمانی

بيايی کنار پنجره...

باز باران ببارد و باز شعر مسافر غريب خود را بشنوی

دعا کردم که بمانی

بمانی و باز برای اين به خاک افتاده ترين بی قرار همه دوران ها مرثيه مرگ را سر دهی

اما دريغ که رفتن راز غريب همين زندگی است

 

رفتی پيش از آنکه باران ببارد و شعر مسافر غريب خود را بشنوی

حالا باران می بارد و من غريبانه و تنها شعر ميخوانم

باران می بارد و تو نيستی

اما همين صدای هق هق در گلو مانده

همين بغض سينه سوز

همين اشک در ديده خشکيده

همين عشق پيشکش تو و پيشکش تمامی وجود تو که تمامی وجود منی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/11/19ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

عشق چیست؟!

 

به کوه گفتم عشق چیست ؟! 

 

لرزید

 

به ابر گفتم عشق چیست ؟!

 

بارید

 

به باد گفتم عشق چیست ؟!

 

وزید

 

به پروانه گفتم عشق چیست ؟!

 

نالید

 

به گل گفتم عشق چیست ؟!

 

پرپر شد

 

به انسان گفتم عشق چیست ؟!

 

اشک از دیدگانش جاری شد وگفت:

 

دیوانگیست!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/11/18ساعت 5:11 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

سیاه بخت

اگر روزي مردم ، تابوتم را سياه کنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم

 

بر روي سينه ام تکه يخي بگذاريد تا به جايه معشوقم برايم گريه کند ...

 

چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم ...

 

و آخر اينکه دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولي نتوانستم .....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/11/18ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

دوست ندارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/11/18ساعت 4:49 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

مردي در عالم رويا

مردي در عالم رويا فرشته اي را ديد كه در يك دستش مشعل و در دست ديگرش

 

سطل آبي گرفته بود و در جاده اي روشن و تاريك راه ميرفت.مرد جلو رفت و از فرشته

 

 پرسيد:اين مشعل و سطل آب را كجا مي بري؟ فرشته جواب داد:مي خواهم با اين

 

مشعل بهشت را آتش بزنم و با اين سطل آب،آتش هاي جهنم را خاموش كنم.آن

 

وقت ببينم چه كسي واقعا خدارا دوست دارد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/11/18ساعت 4:41 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

آی آدما !

آي آدمها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد!

 

يكنفر در آب دارد مي سپارد جان.

 

يك نفر دارد كه دست و پاي دائم‌ ميزند

 

روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه مي‌دانيد.

 

آن زمان كه مست هستيد از خيال دست يابيدن به دشمن،

 

آن زمان كه پيش خود بيهوده پنداريد

 

كه گرفتستيد دست ناتواني را

 

تا توانايي بهتر را پديد آريد،

 

آن زمان كه تنگ مي بنديد

 

بركمرهاتان كمربند،

 

در چه هنگامي بگويم من؟

 

يك نفر در آب دارد مي‌كند بيهوده جان قربان!

 

آي آدمها كه بر ساحل بساط دلگشا داريد!

 

نان به سفره،جامه تان بر تن؛

 

يك نفر در آب مي‌خواند شما را.

 

موج سنگين را به دست خسته مي‌كوبد

 

باز مي‌دارد دهان با چشم از وحشت دريده

 

سايه‌هاتان را ز راه دور ديده

 

آب را بلعيده در گود كبود و هر زمان بيتابش افزون

 

مي‌كند زين آبها بيرون

 

گاه سر، گه پا.

 

آي آدمها!

 

او ز راه دور اين كهنه جهان را باز مي‌پايد،

 

ميزند فرياد و امّيد كمك دارد

 

آي آدمها كه روي ساحل آرام در كار تماشائيد!

 

موج مي‌كوبد به روي ساحل خاموش

 

پخش مي‌گردد چنان مستي به جاي افتاده بس مدهوش

 

ميرود نعره زنان، وين بانگ باز از دور مي‌آيد:

 

- «آي آدمها»…

 

و صداي باد هر دم دلگزاتر،

 

در صداي باد بانگ او رهاتر

 

از ميان آبهاي دور و نزديك

 

باز در گوش اين نداها:

 

«- آي آدمها….

                                                                               يادش گرامي و راهش پر رهرو ......

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/17ساعت 8:29 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

گریه کن

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/17ساعت 8:24 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

پشت دریا ها شهریست!

ناز کمتر کن که من اهل تمنا نیستم


 زنده با عشقم اسیر سود و سودا نیستم

 

عاشق دیوانه ای بودم که بر دریا زدم رهرو


 گمگشته ای هستم که بینا نیستم

 

اشک گرم و خلوت سرد مرا نادیده ای


 تا بدانی اینقدرها هم شکیبا نیستم

 

پای بند آز خویشم مهلتی ای شمع عشق


 من برای سوختن اکنون مهیا نیستم

 

هیچکس جای مرا دیگر نمی داند کجاست


 آنقدر درعشق او غرقم که پیدا نیستم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/17ساعت 8:23 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

فرشته اي كوچك و زيبا!!

در مطب دكتر به شدت به صدا درآمد.

دكتر گفت: «در را شكستي! بيا تو.»

در باز شد و دختر كوچولوي نه ساله اي كه خيلي پريشان بود، به طرف دكتر دويد: «آقاي دكتر! مادرم!» و

در حالي كه نفس نفس مي زد، ادامه داد: «التماس مي كنم با من بياييد! مادرم خيلي مريض است.»

دكتر گفت: «بايد مادرت را اينجا بياوري، من براي ويزيت به خانه كسي نمي روم.»

دختر گفت: «ولي دكتر، من نمي توانم. اگر شما نياييد او مي ميرد!» و اشك از چشمانش سرازير شد.

دل دكتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود. دختر دكتر را به طرف خانه راهنمايي كرد، جايي كه مادر

 بيمارش در رختخواب افتاده بود.

دكتر شروع كرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد. او تمام طول شب

را بر بالين زن ماند؛ تا صبح كه علائم بهبود در او ديده شد.

زن به سختي چشمانش را باز كرد و از دكتر به خاطر كاري كه كرده بود تشكر كرد.

دكتر به او گفت: «بايد از دخترت تشكر كني. اگر او نبود حتما مي مردي!»

مادر با تعجب گفت: «ولي دكتر، دختر من سه سال است كه از دنيا رفته!» و به عكس بالاي تختش اشاره كرد.

پاهاي دكتر از ديدن عكس روي ديوار سست شد.

اين همان دختر بود!!

فرشته اي كوچك و زيبا!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/17ساعت 8:21 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

ببخشی

  نیامدم به سراغت , مرا مگر تو ببخشی


گلایه های دلم را به یک نظر تو ببخشی


نشسته ام سر راهت چه می شود به نگاهی


غریب خاطره ها را در این سفر تو ببخشی


مگو نجیب زمانه , ز چشم ما گله داری


مگر نه وعده نمودی که بیشتر تو ببخشی؟!


شبانه حرف دلم را اگر برای تو گفتم


خیال من همه این بود مرا سحر تو ببخشی


شکو فه های غزل را به پیش پای تو ریزم


به یک نگاه صمیمی مرا اگر تو ببخشی!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/17ساعت 8:15 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

قایق به گل نشسته

توی ساحل ، روی شنها، قایقی به گِل نِشَسته


                                              یکی با چشمون گریون ، گوشه ای تنها نِشَسته


نگاه پُر اضطرابش به افق ، به بینهایت


                                            ساکته ، اما تو قلبش داره یک دنیا شکایت


 
تو چشاش حلقه ی اشکه ،  توی قلبش غمِ دنیا


                                           منتظر به راهِ یاره ، تا بیاد امروز و فردا


باورش نمیشه عشق و همه دنیاش زیر آبه


                                            تنها مونده توی ساحل زندگی براش عذابه


 
خاطرات لب دریا ، دیگه از یادش نمی ره


                                            همه دنیاش زیر آّب و ، خودشم به غم اسیره


دست بی رحم زمونه ، عشقشو بُرده به دریا


                                            حالا از خودش می پرسه ، میادش آیا و آیا؟
 
خاطرات لب دریا دیگه از یادش نمی ره


                                           همه دنیاش زیر آب و از غم دوریش می میره


 
عاشقی که تنها باشه ٬ توی دنیا نمی مونه


                                              دل عاشق رو شکستن ٬ شده کاره ای زمونه....
 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/17ساعت 7:48 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

هر كجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقيت‌ نيز حضور دارد.

خانمي‌ از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوي‌ در حياط با سه‌ پيرمرد مواجه‌ شد. زن‌ گفت‌:

 

شماها رانمي‌شناسم‌ ولي‌ بايد گرسنه‌ باشيد لطفا به‌ داخل‌ بياييد و چيزي‌ بخوريد.

 

پيرمردان‌ پرسيدند: آيا شوهرت‌منزل‌ است‌؟ زن‌ گفت‌: خير، سركار است‌. آنها گفتند:

 

ما نمي‌توانيم‌ داخل‌ شويم‌. بعد از ظهر كه‌ شوهر آن‌زن‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌ همسرش‌

 

تمام‌ ماجرا را برايش‌ تعريف‌ كرد. مرد گفت‌: حالا برو به‌ آنها بگو كه‌ من‌ درخانه‌ هستم‌ و

 

آنها را دعوت‌ كن‌. سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه‌ راهنمايي‌ كرد ولي‌ آنها گفتند: ما

 

نمي‌توانيم‌با هم‌ داخل‌ شويم‌. زن‌ علت‌ را پرسيد و يكي‌ از آنها توضيح‌ داد كه‌: اسم‌ من‌

 

ثروت‌ است‌ و به‌ يكي‌ ديگرازدوستانش‌ اشاره‌ كرد و گفت‌ او موفقيت‌ و ديگري‌ عشق‌

 

است‌. حالا برو و مسئله‌ را با همسرت‌ در ميان‌بگذار و تصميم‌ بگيريد طالب‌ كداميك‌ از

 

ما هستيد! زن‌ ماجرا را براي‌ شوهرش‌ تعريف‌ كرد. شوهر كه‌بسيار خوشحال‌ شده‌ بود

 

 با هيجان‌ خاص‌ گفت‌: بيا ثروت‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارايي‌نماييم‌. اما

 

زن‌ با او مخالفت‌ كرد و گفت‌: عزيزم‌ چرا موفقيت‌ را نپذيريم‌! در اين‌ ميان‌ دخترشان‌ كه

 

‌ تا اين‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوي‌ آنها بود گفت‌: بهتر نيست‌ عشق‌ را دعوت‌ كنيم‌ و

 

منزلمان‌ را سرشار از عشق‌كنيم‌؟ سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاه‌ كرد و گفت‌: بيا به‌ حرف‌

 

دخترمان‌ گوش‌ دهيم‌، برو و عشق‌ را به‌ داخل‌دعوت‌ كن‌، سپس‌ زن‌ نزد پيرمردان‌ رفت‌ و

 

 پرسيد كداميك‌ از شما عشق‌ هستيد؟ لطفا داخل‌ شويد ومهمان‌ ما باشيد. در اين‌

 

لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن‌ دو نفر هم‌

 

بلندشده‌ و وي‌ را همراهي‌ كردند. زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقيت‌ و ثروت‌ گفت‌: من‌ فقط

 

عشق‌ را دعوت‌ كردم‌! دراين‌ بين‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ يا موفقيت‌ را دعوت‌

 

مي‌كرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرون‌منتظر بمانند اما زماني‌ كه‌ شما عشق‌ را

 

دعوت‌ كرديد، هر جا كه‌ من‌ بروم‌ آنها نيز همراه‌ من‌ مي‌آيند.

 


    هر كجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقيت‌ نيز حضور دارد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/17ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

تقدیم

تقديم به کسانی که بی هیچ جرمی آهسته تر از ياس به خواب رفته اند ...

امشب باران به ميهمانی چشمانم آمده ...

خسته ام خسته از همه کس و همه چيز حتی از نفس کشيدن...

امروز عقربه های ساعت حادثه را برايم به تصوير کشيدند ...

اکنون من با خاطرات نفس گرفته ات زندگی را با آه سردی می نوازم .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/17ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

سیاوش قمیشی

من همونم که همیشه غم و غصم بیشماره


اونیکه تنهاترینه حتی سایه ام نداره

 

این منم که خوبیامو کسی هرگز نشناخته


اونکه در راه رفاقت همه هستیشو باخته

 

هر رفیقه راهی با من دو سه روزی همسفر بود


انتهای هر رفاقت واسه من چه زود گذر بود

 

هر کی با زمزمه عشق دو سه روزی عاشقم شد


عشق اون باعث زجره همه دقایقم شد

اونکه عاشق بود و عمری از جدا شدن میترسید


همه هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید


چه اثر از این صداقت چه ثمر از این نجابت


وقتی قد سر سوزن به وفا نکردیم عادت

من همونم که همیشه غم و غصم بیشماره


اونیکه تنهاترینه حتی سایه ام نداره

این منم که خوبیارو کسی هرگز نشناخته


اونکه در راه رفاقت همه هستیشو باخته

هر رفیقه راهی با من دو سه روزی همسفر بود


انتهای هر رفاقت واسه من چه زود گذر بود

 

هر کی با زمزمه عشق دو سه روزی عاشقم شد


عشق اون باعث زجره همه دقایقم شد

اونکه عاشق بود و عمری از جدا شدن میترسید


همه هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید

 

چه اثر از این صداقت چه ثمر از این نجابت


وقتی قد سر سوزن به وفا نکردیم عادت

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/17ساعت 7:14 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

زیبایی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/17ساعت 7:11 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

گل سرخ

پرسیدم از گل سرخ در سینه ات چه داری

 

بر گونه های سرخ ات داغ غم که داری

 

خوش می تراود از تو عطر هوای مستی

 

من عاشق تو هستم تو عاشق که هستی؟

 

او با تبسمی گفت: ای یار دل شکسته

 

این شرم سرخ عشق است بر گونه ام نشسته

 

پرورده جانم از عشق در دامن بهاران

 

در هر نسیم عاشق دل داده ام فراوان

 

دل خسته ام ز غربت بی عطر مهربانی

 

بی رحمت بهاران می پژمرم به آنی

 

این راز شور عشق است یک رمز جاودانی

 

بی عاشقی حرام است هر لحظه زندگانی

 


+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/17ساعت 5:17 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  |