تبليغاتX
عاشقانه ای برای .... ؟

عاشقانه ای برای .... ؟

عشق !؟

روزی که تو بیایی

روزی ما دوباره کبوترهايمان را پيدا خواهيم کرد
و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت
روزی که کمترين سرود بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان برادری است

روزی که ديگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ای است
و قلب برای زندگی بس است

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف، دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف، زندگی است
تا من به خاطر آخرين شعر، رنج جستجوی قافيه نبرم

روزی که هر لب ترانه ای است
تا کمترين سرود بوسه باشد

روزی که تو بيايي، برای هميشه بيايی
و مهربانی با زيبايی يکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوترهايمان دانه بريزيم
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که ديگر نباشم...
                                                                      
                                                                   احمد شاملو
 
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه 1384/11/29ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

غذا خوردن با خدا

روزی روزگاری پسربچه ای بود که دلش می خواست خدا را ببيند. او می دانست که سفر به جايی که خدا زندگی می کند، طولانی است، بنابراين چمدانش را بست و سفرش را شروع کرد.
حدود سه منزل را رد کرد و به پيرزنی رسيد که توی پارک نشسته و به کبوترها زل زده بود. پسرک کنار پيرزن نشست و چمدانش را باز کرد. می خواست به پيرزن نوشابه بدهد که متوجه شد پيرزن گرسنه است و به او غذا داد. پيرزن با امتنان آن راقبول کرد و به پسرک لبخند زد. لبخند پيرزن به قدری قشنگ بود که پسرک دلش خواست دوباره آن را ببيند و به او يک نوشابه تعارف کرد. پيرزن دوباره لبخند زد. دل پسرک از شادی لبريز شد!
تمام بعدازظهر را دو نفری آنجا نشستند، چيز خوردند و لبخند زدند، ولی حتی يک کلمه هم با هم حرف نزدند.
هوا داشت تاريک می شد و پسرک می ديد که چقدر خسته شده است. از جا بلند شد که برود، ولی هنوز چند قدمی نرفته بود که برگشت و پيرزن را محکم بغل کرد.
پيرزن قشنگ ترين لبخندش را به او هديه داد.
وقتی پسرک در خانه اش را باز کرد، مادرش از اينکه او را اينقدر خوشحال می ديد تعجب کرد و پرسيد:
ـ امروز چه کردی که اينقدر خوشحالي؟
پسرک جواب داد:
ـ با خدا ناهار خوردم!
و قبل از آن که مادرش بتواند سؤالی بکند، گفت:
ـ می داني؟ او قشنگ ترين لبخندی را دارد که من به عمرم ديده ام!

در اين فاصله پيرزن هم که صورتش از شادی برق می زد، به خانه اش برگشت. پسرش از ديدن شادی و آرامش در چهره مادر حيرت کرد و پرسيد:
ـ امروز چه کردی که اينقدر خوشحالي؟
پيرزن جواب داد:
ـ با خدا ناهار خوردم.
و قبل از آنکه پسرش بتواند سؤالی کند، گفت:
ـ می داني؟ او خيلی جوان تر از آن است که فکر می کردم!

                                                                                       جولی.ا.من هان

+ نوشته شده در  شنبه 1384/11/29ساعت 9:57 قبل از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

سه، دو، يک!

سه، دو، يک!

سوت شروع بازی کشيده می شود
و بازی آغاز می گردد
آدمی زاده می شود
محکوم به عاشق شدن!
عشق تمام می شود
آدمی مرده می شود
حکم صادر می شود
عشق گرفته می شود
و آدمی تباه می گردد...

و باز يک تکرار ديگر، يک قصه يا شايد هم يک بازی!
بايد بازی کرد و نقش خود را هر روز به بهترين نحو ايفا کرد.
بايد عاشق بود، يک عشق بی قيد و شرط .
عشق به هرکس، هرچيز، هرجا، هر لحظه ...

                                           ديدن، شنيدن، دوست داشتن و ... 
                                                                    زندگی کردن ...

          و اين يعنی حضور مجسم و زنده ی محبت خدايی!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/11/29ساعت 9:56 قبل از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

ابرهای سیاه

 

 

این ابر های سوخته سوگوار
 
تابوت آفتاب را به کجا می برند؟
 
این بادهای تشنه هار و حریص وار
 
دنبال آبگون سراب کدام باغ
 
پای حصارهای افق سینه می درند؟
 
اکنون درخت لخت کویر
 
پایان ناامیدی
 
واغاز خستگی کدامین مسافر است؟
 
مرغان رهگذر
 
مرگ کدام قاصد گمگشته را
 
از جاده های پرت به قریه می اورند؟
 
ای شب!به من بگو
 
اکنون ستاره ها
 
نجواگران مرثیه عشق کیستند
 
هنگام عصر بر سر دیوار باغ ما
 
باز ان دو مرغ خسته چرا می گریستند؟
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/11/26ساعت 7:18 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

گدایی

 

به روی گونه تابیدی و رفتی

 

مرا با عشق سنجیدی و رفتی

 

تمام هستی ام نیلوفری بود

 

تو هستی مرا چیدی و رفتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/11/26ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

قصه دل

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/11/26ساعت 5:38 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

چشمان پدر

این داستان درباره ی پسربچه ی لاغر اندامی است که عاشق فوتبال بود.در تمام تمرینها

 

سنگ تمام میگذاشت.اما چون جثه اش نصف بقیه بود تلاشش به جایی نمیرسید.در تمام

 

مسابقات روی نیمکت کنار زمین مینشست اما اصلا پیش نمیامد که درمسابقه بازی کند.این

 

پسربچه با پدرش به تنهایی زندگی میکرد و رابطه ی ویژه ای بین انها وجود داشت.گرچه

 

 پسربچه همیشه هنگام بازی روی نیمکت کنار زمین مینشست اما پدرش همیشه در بین

 

تماشاچیان بود و به تشویق او میپرداخت.این پسر هنگام ورود به دبیرستان هم لاغرترین

 

دانش اموز کلاس بود.اما پدرش باز هم او را تشویق میکرد که به تمرینهای ادامه دهد گرچه به

 

 او میگفت که اگر دوست ندارد مجبور نیست این کار را انجام دهد.

 

اما پسر که عاشق فوتبال بود تصمیم داشت انرا ادامه دهد.او در تمام تمرینها حداکثر تلاشش

 

را میکرد به این امید که وقتی بزرگتر شد بتواند در مسابقات شرکت کند.ولی همچنان یک

 

نیمکت نشین باقی ماند.پدرش همیشه در بین تماشاچیان بود و او را تشویق میکرد.پسر در

 

 مدت دانشگاه هم در تمرینات شرکت کرد اما در هیچ مسابقه ای بازی نکرد.

 

در یکی از روزهای اخر مسابقه های فصلی فوتبال زمانی که برای اخرین مسابقه به محل

 

تمرین رفت مربی با یک تلگراف پیش او امد.پسر تلگراف را خواند و سکوت کرد.در حالی که

 

 سعی میکرد ارام باشد زیر لب گفت: (( پدرم امروز صبح فوت کرد.اشکالی ندارد در تمرین

 

شرکت نکنم؟ ))

 

مربی دستانش را با مهربانی روی شانه های پسر گذاشت و گفت: (( پسرم این هفته را

 

استراحت کن.حتی برای اخرین بازی روز شنبه هم لازم نیست بیایی. ))

 

شنبه فرا رسید و پسر به ارامی وارد رخت کن شد و وسایلش را کناری گذاشت.مربی و

 

بازیکنان از دیدن دوست وفادارشان حیرت زده شدند.

 

پسر گفت: (( لطفا بگذارید همین امروز را باری کنم. )) مربی که امکان نداشت بگذارد ضعیف

 

ترین فرد تیم بازی کند حرفش را شنیده گرفت.اما پسر شدیدا اصرار میکرد و مربی که دلش به

 

 حال او سوخت به او اجازه ی بازی داد.پسر در تیم بازی کرد و با اینکه اولین مسبقه اش بود

 

به طرز اعجاب اوری موجب بردتیم شد.همگی او را روی دستهایشان بلند کردند و تماشاچیان

 

به تشویق او پرداختند.اخر کار که همه ورزشگاه را ترک میکردند مربی پسر را در گوشه ای

 

تنها دید.گفت:(( پسرم تو فوقوالعاده بودی!چطور توانستی به این خوبی بازی کنی؟ ))

 

پسر در حالی که اشک میریخت گفت:(( میدانید که پدرم فوت کرده.ایا میدانستید که او نابینا

 

بود؟ ))

 

سپس لبخند کمرنگی بر لبانش نشست و گفت:(( پدرم به عنوان تماشاچی در مسابقه ها

 

 شرکت میکرد.اما امروز اولین روزی بود که میتوانست به راستی مسابقه را ببیند و من

 

میخواستم به او نشان دهم که میتوانم خوب بازی کنم. ))

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/11/26ساعت 4:48 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  |