در خواب ناز بودم شبي ...
ديدم کسي در مي زند در را گشودم روي او ...
ديدم غم است در مي زند ...
اي دوستان بي وفا ...
از غم بياموزيد وفا ...
غم با آن همه بيگانگي ...
هر شب به من سر ميزند
+ نوشته شده در یکشنبه
1384/12/07ساعت 11:33 قبل از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )
|
بزن باران كه دين را دام كردند
شكار خلق و صيد خام كردند
بزن باران خدا بازيچه اي شد
كه با آن كسب ننگ و نام كردند
بزن باران بنام هر چه خوبيست
به زير آوار گاه پايكوبي است
مزار تشنه ، جويباران پر از سنگ
بزن باران كه وقت لايروبي است
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران كه صحرا لاله گون است
بزن باران و شادي بخش جهان را
به باران شوق و شيرين كن زمان را
به بام غرقه در خون ديارم
به پا كن پرچم رنگين كمان را
بزن باران كه بيصبرند ياران
نمان خاموش گريان شو به باران

+ نوشته شده در شنبه
1384/12/06ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )
|
کاش دنیا رو نگه می داشتن تا من پیاده شم من که تو لاک خودم بودم یه عمریه که من مردم نمی دیدی مگه هر روز، سر خاک خودم بودم کاش هر از گاهی یه سری هم به دارالرحمه بزنیم فکر کن................................... نميدانم كدامين روز فرا خواهد رسيد، روزي كه منتظرش هستم و گويا روز سرنوشت ساز و مهم زندگي من خواهد بود، نميدانم آن روز كه فرا رسد، و فرشته اجل بياييد، من چه بايد بكنم، آيا بايد لباس سفيد حرير را برتن كنم و پشت پنجره منتظرش باشم، يا بايد در باغ را به رويش بگشايم...؟!! آن روزي كه مرگ به سراغم بیاید، گلهاي كاكتوس پشت پنجره برايم شعر خواهند خواند، و آن كلاغ سياه كه هر روز برايم آواز صبح را ميخواند مرثيه عشق سرخواهد داد...! روزي كه تو بيايي من از يادها خواهم رفت،و همراه تو در جاده زندگي قدم خواهم زد...! زياد به مرگ فكر ميكنم، شايد يكي از عادتهاي روزمره ام باشد و هر روز كلي از فكر من را اشغال خواهد كرد، مرگ را مي شناسم و هرگز نهراسيده ام از آن... زيرا كه ميدانم زندگي در گرو مرگ است...! اما بگم که به این دلیل از مرگ نمی هراسم: اي رسول ما بندگان مرا آگاه ساز و مژده ده که من بسيار آمرزنده هستم. (49/الحجر)

+ نوشته شده در شنبه
1384/12/06ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )
|
نمی خواهم بگویی دوستت دارم ...
چون می گویی باران را هم دوست دارم اما وقتی زیر باران خسته می شوی از آن فرار می کنی...
می گویی آفتاب را دوست دارم اما وقتی نور شدید آن تنت را می سوزاند از آن گریزان می شوی...
می گویی نسیم را دوست دارم ...
اما وقتی نسیم تبدیل به باد می شود از آن نیز متفر می شوی...
می خواهم مرا همچون قلبی که در سینه ات می تپد دوست داشته باشی چون نمي تواني از آن گريزان باشي
+ نوشته شده در چهارشنبه
1384/12/03ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )
|