تبليغاتX
عاشقانه ای برای .... ؟ - زندگی .....

عاشقانه ای برای .... ؟

عشق !؟

زندگی .....

انسان دو روز مانده بود به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است تقويمش پر شده بود و تنها

 

 دو روز خط نخورده باقي مانده بود پريشان شد . آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا

 

 بگيرد داد زد و بد و بيراه گفت خدا سکوت کرد ، آسمان و زمين را بهم ريخت خدا سکوت کرد ، جيغ زد و

 

 جارو جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد، به پرو پاي فرشته و آسمان پيچيد خدا سکوت کرد ، کفر گفت و

 

 سجاده دور انداخت خدا سکوت کرد ، دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد خدا سکوتش را شکست و

 

 گفت: عزيزم يک روز ديگر هم رفت تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي تنها يک روز ديگر

 

 باقي است بيا و لا اقل اين يک روز را زندگي کن . لا به لاي هق هقش گفت اما يک روز... با يک روز چه

 

 کار ميتوان کرد .

 

 

خدا گفت: آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند گويي که هزار سال زيسته است و آن که امروزش

 

 را در نمي يابد هزار سال هم به کارش نمي آيد

 

و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستا نش ريخت و گفت:حالا برو و زندگي کن .

 

 دست بر پوست درخت کشيد ، روي چمن خوابيد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد ، به آنهايي که نمي

 

 شناختندش سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد . او در همان يک روز آشتي کرد

 

 و خنديد لذت برد و سر شار شد و بخشيد و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد .او همان يک روز زندگي

 

 کرد . اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند  امروز او در گذشت . "" کسي که هزار سال زيسته بود ""

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/11/20ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  |