چون ؟
چون سایه های بی امان، بازیچه ی دست زمان
در این دنیا ماندن چنان ، افسرده و حیران ، سرگشته و نالان
چون آدمک زنجیر ، بر دست و پایم ، از پنجه ی تقدیر، من کی رهایم
ای که تو دادی جانم ، گو به من تا کی بمانم ، آدمی چون آدمک ،مخلوقی سرگردان ...
چون آدمک زنجیر ، بر دست و پایم ، از پنجه ی تقدیر، من کی رهایم ....
ای که تو دادی جانم ، گو به من تا کی بمانم ، آدمی چون آدمک ،مخلوقی سرگردان ...

اشكيم و حلقه در چشم كس آشناي ما نيست
در اين وطن چه مانيم ديگر كه جاي ما نيست
چون كاروان سايه رفتيم ازين بيابان
زان رو درين گذرگاه نقشي ز پاي ما نيست
آيينه شكسته بي روشني نماند
گر دل شكست ما را نقص صفاي ما نيست
با آن كه همچو مجنون گشتيم شهر در شهر
غير از غمت درين شهر كس آشناي ما نيست
عمري خدا تو را خواست اي گل نصيب دشمن
عمري خداي او بود يك شب خداي ما نيست

