سه، دو، يک!
سه، دو، يک!
سوت شروع بازی کشيده می شود
و بازی آغاز می گردد
آدمی زاده می شود
محکوم به عاشق شدن!
عشق تمام می شود
آدمی مرده می شود
حکم صادر می شود
عشق گرفته می شود
و آدمی تباه می گردد...
و باز يک تکرار ديگر، يک قصه يا شايد هم يک بازی!
بايد بازی کرد و نقش خود را هر روز به بهترين نحو ايفا کرد.
بايد عاشق بود، يک عشق بی قيد و شرط .
عشق به هرکس، هرچيز، هرجا، هر لحظه ...
ديدن، شنيدن، دوست داشتن و ...
زندگی کردن ...
و اين يعنی حضور مجسم و زنده ی محبت خدايی!
