تبليغاتX
عاشقانه ای برای .... ؟ - غذا خوردن با خدا

عاشقانه ای برای .... ؟

عشق !؟

غذا خوردن با خدا

روزی روزگاری پسربچه ای بود که دلش می خواست خدا را ببيند. او می دانست که سفر به جايی که خدا زندگی می کند، طولانی است، بنابراين چمدانش را بست و سفرش را شروع کرد.
حدود سه منزل را رد کرد و به پيرزنی رسيد که توی پارک نشسته و به کبوترها زل زده بود. پسرک کنار پيرزن نشست و چمدانش را باز کرد. می خواست به پيرزن نوشابه بدهد که متوجه شد پيرزن گرسنه است و به او غذا داد. پيرزن با امتنان آن راقبول کرد و به پسرک لبخند زد. لبخند پيرزن به قدری قشنگ بود که پسرک دلش خواست دوباره آن را ببيند و به او يک نوشابه تعارف کرد. پيرزن دوباره لبخند زد. دل پسرک از شادی لبريز شد!
تمام بعدازظهر را دو نفری آنجا نشستند، چيز خوردند و لبخند زدند، ولی حتی يک کلمه هم با هم حرف نزدند.
هوا داشت تاريک می شد و پسرک می ديد که چقدر خسته شده است. از جا بلند شد که برود، ولی هنوز چند قدمی نرفته بود که برگشت و پيرزن را محکم بغل کرد.
پيرزن قشنگ ترين لبخندش را به او هديه داد.
وقتی پسرک در خانه اش را باز کرد، مادرش از اينکه او را اينقدر خوشحال می ديد تعجب کرد و پرسيد:
ـ امروز چه کردی که اينقدر خوشحالي؟
پسرک جواب داد:
ـ با خدا ناهار خوردم!
و قبل از آن که مادرش بتواند سؤالی بکند، گفت:
ـ می داني؟ او قشنگ ترين لبخندی را دارد که من به عمرم ديده ام!

در اين فاصله پيرزن هم که صورتش از شادی برق می زد، به خانه اش برگشت. پسرش از ديدن شادی و آرامش در چهره مادر حيرت کرد و پرسيد:
ـ امروز چه کردی که اينقدر خوشحالي؟
پيرزن جواب داد:
ـ با خدا ناهار خوردم.
و قبل از آنکه پسرش بتواند سؤالی کند، گفت:
ـ می داني؟ او خيلی جوان تر از آن است که فکر می کردم!

                                                                                       جولی.ا.من هان

+ نوشته شده در  شنبه 1384/11/29ساعت 9:57 قبل از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  |