قصه ای در شب
قصه ای در شب
چشمهادر ظلمت شب خیره بر راهست
جوی مینالد که" ایا کیست دلدارش؟ "
شاخه ها نجوا کنان در گوش یکدیگر
"ای دریغا ...در کنارش نیست دلدارش"

من با عشق اشنا شدم
و چه کسی این چنین اشنا شده است.......... ؟
هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود.
هنگامی لب به زمزمه گشودم ،
که مخاطبی نداشتم.
و هنگامی تشنه ی آتش شدم ،
که در برابرم دریا بود و دریا و دریا............... !
